دقیقا از ذهن من چی میگذره!
امشب به مهسا گفتم که اون مردک مظلوم نمای شرکت به من پیشنهاد بی شرمانه داده و مراقب بچه های اونجا باشه، شوکه شد، چون اصن فکرشم نمیکرد مردی که اینقد ادای مردای محجوب رو درمیاره، مردی که روزه میگرفت و تو شرکت سریع میرفت نماز میخوند چنین آدم پست و رذلی باشه. همینجور که میگذره نه تنها از مذهبیا متنفر میشم، بلکه از اسلام و دین بی سر و تهش هم متنفر میشم.
به منا میگم نمیدونم چرا همینجور الکی اشکم میاد! میگه : خاک توسرت! بابا حسین که ارزش اینکارا رو نداره احمق!
میگم: خره ، حسین دیگه کجای کاره، اصن ته ته ذهنمم دیگه نیستش، یچیزی بود که قضیش 50، 50 بوده.نه جا خوردم و نه توقعی داشتم. اصن اون ورای ذهنمم نیس
منا: پس مرگت چیه؟
من: میدونستم که خوب بود...
منا: افسردگی گرفتی؟ شاید مث من شدی..
من: برو بابا، از افسردگی گذشته، قبلا افسرده بودم میل زیادی به سیگار پیدا کرده بودم، الان کلا به هیچی میل ندارم...
منا: اخر هفته پاشو بریم دیورش شاید جفتمون خوب شدیم.
و ماجرای همیشگی بابای بداخلاق من و اخرسر با دراوردن اشکم اجازه رفتن داد...
برچسب:
نویسنده: باربد حسینی