خرید بک لینک
این شبا کارم شده بعد از شام و ظرف شستن، بیام بالا تو اتاقم روی تختم به پهلو ولو بشم و طوریکه دستم زیر سرمه و به آرنجم تکیه دادم حدود 1 ساعت به روبرو خیره بشم. نمیدونم به چی فکر میکنم و چیا از ذهنم میگذره، فقط میدونم بعد از اون تایم زیاد که دستم خواب میره و به خودم میام که تکونی بخورم میبینم صورتم از اشکای بی اختیار خیس شده...

دقیقا از ذهن من چی میگذره!

امشب به مهسا گفتم که اون مردک مظلوم نمای شرکت به من پیشنهاد بی شرمانه داده و مراقب بچه های اونجا باشه، شوکه شد، چون اصن فکرشم نمیکرد مردی که اینقد ادای مردای محجوب رو درمیاره، مردی که روزه میگرفت و تو شرکت سریع میرفت نماز میخوند چنین آدم پست و رذلی باشه. همینجور که میگذره نه تنها از مذهبیا متنفر میشم، بلکه از اسلام و دین بی سر و تهش هم متنفر میشم.

به منا میگم نمیدونم چرا همینجور الکی اشکم میاد! میگه : خاک توسرت! بابا حسین که ارزش اینکارا رو نداره احمق!

میگم: خره ، حسین دیگه کجای کاره، اصن ته ته ذهنمم دیگه نیستش، یچیزی بود که قضیش 50، 50 بوده.نه جا خوردم و نه توقعی داشتم. اصن اون ورای ذهنمم نیس

منا: پس مرگت چیه؟

من: میدونستم که خوب بود...

منا: افسردگی گرفتی؟ شاید مث من شدی..

من: برو بابا، از افسردگی گذشته، قبلا افسرده بودم میل زیادی به سیگار پیدا کرده بودم، الان کلا به هیچی میل ندارم...

منا: اخر هفته پاشو بریم دیورش شاید جفتمون خوب شدیم.

و ماجرای همیشگی بابای بداخلاق من و اخرسر با دراوردن اشکم اجازه رفتن داد...

برچسب: نویسنده: باربد حسینی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 12:34

صفحه بندی