خب موفقیت خوبی بود برام. ولی خوشحال نیستم، یعنی اصن راضی نیستم از این موضوع
دیشب یه ایده به ذهنم رسید با خواهری و دخترخاله ها درموردش خیلی بحث کردیم و برای اجرایی شدنش کلی نقشه کشیدیم. و من امروز تحقیقاتم رو انجام دادم و دیدم این کار قبلا انجام شده و چیز جدیدی نیست.خلاصه که کنسل شد. البته ایده های دیگه ای هم داریم و انشالله بلخره به یچیز قانع کننده خواهیم رسید.
دلم گرفته و حوصلم سر رفته ولی از اونجایی که اقساط زیادی دارم و بیکارم فعلا نمیتونم ریسک کنم و پولامو خرج کنم اما فردا بعدازظهر با منا میریم بیرون میخوایم حرف بزنیم و من میخوام ازش آمار بگیرم که با ابی چیگار کرد
.فضولیم گرفته.خخخخ
خلاصه که میخوام کلی پیشرفت کنم. اصن به وسوسه افتادم ارشد شرکت کنم. عه! تازه یادم افتاد... ارشد! اون!...
میگم که خط به خط هستش. بیخیال
وای دارم کتاب مبانی برندینگ رو میخونم. چقد سخته. یا شاید چقد من گیج شدم، در کل شاید برای ارشد هم هنر نخوندم، بیشتر مشتاق شدم بازاریابی بخونم، برندینگ، مارکتینگ. یه همچین چیزایی. بازم باید تحقیق کنم
برم اون مبانی برندینگ رو بخونم که بشدت سخته
لعنتی این روزا نمیگذره، کلافم دلم میخواد همه گیسامو بکنم، اما بازم تحمل میکنم. اه
خدایا کارمو جور کن، خواهش میکنم
بوس
بای
:)
برچسب:
نویسنده: باربد حسینی